اوای بی نفس
25/2/90 :: 9:59 صبح
ما خرقه زهد بر سر خم کردیم
وز خاک خرابات تیمم کردیم
باشد که زخاک میکده دریابیم
آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم
سلام به همه دوستای خوبم هر جا که هستن و هنوز ارادت دارن و به وبم سر می زنن تصمیم گرفتم بعد مدتها وبلاگم اپدیت کنم امیدوارم بتونم
18/2/88 :: 3:31 عصر
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
27/11/87 :: 1:34 صبح
سلام امروز گفتم یه سر به وبلاگم بزنم تا ولنتاینو به دوستام تبریک بگم اما
با خودم گفتم ما تو فرهنگمون جشنا باستانی زیادی رو داریم چرا بیام تقلید کورکورانه کنیم البته دوستای گلم اینکه به هر مناسبتی شاد باشیم بد نیست اما چه بهتر که این شادی با احترام به جشنای باستانی خودمون چن برابر کنیم ازون جایی که از لحاظ جشنای باستانی از غنا برخورداریم چون:
در گاهشماریهای مختلف ایرانی، علاوه بر این که ماهها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بهعنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بودهاست. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بهعنوان نماد مهر مادری و باروری میپنداشتند
باید بگم جشن سپندارمذ:
جشن سپندارمذ به مناسبت گرامی-داشت صفت پاک و ارزشمند «سپنته آرمئیتی» از سوی ایرانیان برگزار میگردد. «سپنته آرمئیتی» یا سپندارمذ یا اسفند امروزی، نام چهارمین امشاسپند و نام پنجمین روز هر ماه است ، که در نقش مادی خود، نگهبان زمین شناخته می شود. در پنجمین روز از ماه اسفند در دین زرتشت، به دلیل برخی از ویژگیهای مشترک زمین با زن همچون آفرینندگی و زایندگی، این روز به نام «زن و«زمین» نامگذاری شده است «سپندارمذ» فرشته و ایزد بانوی اسفند ماه است. سپندارمذ در عالم مینوی نشانه ی مهر ، بردباری و تواضع اهورامزدا است و روی زمین ، فرشته موکل بر زمین پاک و زن درستکار است. به این سبب او را مونث و دختر اهورامزدا دانسته اند. او موظف است زمین را خرم و پاک و بارور نگاهداری کند. به این جهت هر کس به کشت و کار و آبادانی بپردازد ، خشنودی سپندارمذ را فراهم کرده است. در اساطیر آمده است که این فرشته بود که برای «آرش کمانگیر» تیر حاضر کرد و وی را امر کرد که برای تعیین مرز ایران و توران کمانی برگزیند. در کتاب های مربوط به دین زرتشتیان آمده است: «سپنته آرمئی تی، فروزه ای است با ویژگی های زنانه و مادرانه یعنی مهر و عشق بی پایان و تواضع و فروتنی که به راستی زمین نمادی نیکو بر آن است.» این واژه یکی از فروزه های اهورایی است که انسان نیز می تواند آن را در خود پرورش دهد. در این روز مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پیشکش هایی دریافت می کنند و زنان نیکوکار، پاکدامن و پرهیزگار مورد تشویق قرار می گیرند
پس پیشاپیش پنج اسفند ماه، روز عشق پاک و مقدس رو به همهه اونایی که به زنده کردن آیینهای اصیل خودمون معتقدند تبریک می گم (البته جسارت نشه این یه پیشنهاد شخصی نیست بزرگامون اینو گوشزد کردن)
3/11/87 :: 11:37 عصر
سلام دوستای من
شاید نامه ی چارلی چاپلین به دخترشو بارها خونده باشین ولی نگاه عمیقی که تو جای جای این سطور به چشم می خوره باعث می شه که اگه ده بارم بخونیش باز ارزش یه بار دیگه خوندنو داشته یاشه.
جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.
جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم. |
17/10/87 :: 12:54 عصر

فرا رسیدن ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله حسین
را به همه پیروان راهش تسلیت عرض می کنم.
8/10/87 :: 10:39 صبح
برای تو می نویسم
برای تو که ...........
سکوت سرد دستانم را معنای دگر بخشیدی
برای تو که همعنان آسمانی و بی انتها تر از ان
برای تو که از نژاد ستاره ای
برای تو می نویسم .................
آری........
دیری است که بر دفتر غزلهایم جاری شده ای
انجا که شعرهایم ردیف و قافیه را کم می اورد
اسم تو را فریاد می زند
ای قله نشین باور من
هر گز نروی ز خاطر من.
17/9/87 :: 3:6 عصر
بچه که هستیم همیشه حسرت بزرگ شدنو میخوریم
روزی هزار بار می گیم
اگه من بزرگ شدم.......
اگه بزرگ شدم این کارو می کنم اون کارو می کنم
غافل ازینکه در میان این ایکاشها زودتر از انکه فکرش را بکنیم
بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر
وقتی به خودمون مییایم که می بینیم
کار از کار گذشته
بزرگ شدیم حتی بی اونکه یکی ازون آروزای قشنگ کودکیمونو بر اورده کرده باشیم
ولی کاش از کودکیمون پاکی و صداقتو تا همیشه یادگار داشته باشیم.
16/9/87 :: 10:41 صبح
برای باور .......
برای باور لحظه های با تو بودن
...............حجم انبوه نگاهم
.....................را به وسعت دریاها پیوند می زنم
............................بدان امید که روزی گستره خیال
.............................................شاهد تلاقی نگاهی آشنا باشد
10/9/87 :: 2:27 عصر
مهربانیت را به دستی ببخش که می دانی با او خواهی ماند، وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد
تقدیم به مهربانترینم
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گل های باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
- به باد ها می داد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برا ی کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را
- نثار من می کرد.
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمالی ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
-آه با که توان گفت
که بود با من و
- پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .....
- دگر کافی ست
حمید مصدق
6/9/87 :: 10:7 عصر
خانه
:: کل بازدیدها :: :: بازدید امروز :: :: بازدید دیروز ::
:: پیوندهای روزانه:: :: درباره خودم :: :: اوقات شرعی ::
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS

138604
97
133
قطعه های برگزیده از آثا ر شعر وادب فا رسی [39]
فال حافظ [87]
مزار دل [76]
[آرشیو(4)]
مریم تقی زاده
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
وبلاگ آوای بی نفس مجموعی ار دلنوشته ها و دلتنگی ها ویادگار ایام تنهایی من است
:: لینک به وبلاگ ::
|
|
:: دوستان من ::
پر پرواز
:: لوگوی دوستان من ::
:: وضعیت من در یاهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
:: مطالب بایگانی شده ::
وداع [6]
سلام من به غنچه ای .................. [20]
سلام
یا حق [2]